۴۴ـ یه روز یه اصفهانیه به پسرش میگه برو از همسایه دو تا نون بگیر پسرش میره وبرمیگرده میگه همسایه نون نداشت باباش میگهخاک برسر خسیسش کنن برو دو تانون از یخچال خودمون بیار
۴۵ـ کلاغه پنير به منقار، سر درخت نشسته بوده كه روباه مياد پاي درخت و ميگه: «چطوري جيگر؟ چه سري، چه دمي، چه تيپي، ايول بابا، نيست بالاتر از تريپ مشکي رنگ؛ يه حالي بده، يه دهن برامون آواز بخون» کلاغه هم پنير رو ميزنه زير بالش و ميگه: انرژي هستهاي، حق مسلم ماست!
۴۶ـيه بنده خدا فيلم جنگي ميديده، فيلم كه تموم ميشه، سينه خيز ميره تلويزيون رو خاموش كنه
۴۷ـ يه روز يه «يارو» با يه «بنده خدا» دعواش ميشه، مردم ميگن: بزن تو فكش، يارو نميدونسته فك كجاست، با لگد محكم ميزنه توي باسن بنده خدا، بنده خدا باسنشو ميگيره و داد ميزنه: آي فكم
۴۸ـ يه بنده خدايي ميره دم آپاراتي، جك ميبينه، فكر ميكنه جوكه، ميزنه زير خنده
۴۹ـيه يارو ميره پيش خياط و ميگه: يه شلوار سي مو ميدوزي که سه لنگ داشته بيد؟ خياط ميگه: سي چي سه لنگ؟ يارو ميگه: دو تا سي دولنگم يکيش سي شيلنگم







:: نوع مطلب :
:: نوشته شده توسط علی ملکشاهیان در سه شنبه 1 خرداد1386